X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 30 دی 1392
توسط: elahe

آیینه ای زیر آب



مث هرشب باز هم همون صدای خش خش اومد


ولی جرئت برگشتن نداشتم


می دونستم یه نفر پشت سرمه


چه اهمیتی داشت


اما دلم می خواست


بدونم غیر از من شبا چه کسی تنهائیشو اینجا سر می کنه


شب بعد دلو به دریا زدم

   

 

با خودم یه آیینه آوردم


طرفای دو و نیم شب بالاخره اومد


از توی آیینه نگاه می کردم


زیر نور مهتاب دخترکی اومد با چشمای آبی


توی برگا نشست و منتظر شد


وقتی می نشست صدای خش خش برگا بلند می شد


کفشامو در آوردمو پاهامو تو آب گذاشتم


تار و کوک کردم


و شروع کردم به زدن


طرفای چهار صبح دوباره به آیینه نگاه کردم


رفته بود


هوا داشت کم کم سپیده می زد


دیگه هر شب آیینه رو با خودم می بردم


امشب کمی جلوتر نشسته بود


طوری که رنگ چشمانش کاملا دیده می شد


خیلی دلم می خواست


بهش می گفتم :


از شبی که متوجهش شدم


آهنگامو فقط بخاطر حضور اون می زنم


توی آیینه رو نگاه کردم


برای اولین بار زل زده بود توی چشمام


حالم دگرگون شد و قلبم به تپش افتاد


لبخندی زدم


و از توی آیینه به علامت سلام انگشتامو براش تکون دادم


اما اهمیتی نداد


دلو به دریا زدم و به طرفش رفتم


موسیقی که قطع شد


اخماش تو هم رفت


با این که یک قدم بیشتر باهاش فاصله نداشتم


باز به آیینه خیره بود


پامو که روی اولین برگ گذاشتم


ناگهان سرشو به طرفم برگردوند


ترسیده بود


با صدای ضعیفی گفت :


کسی اونجاست ؟


دیگه جلوتر نرفتم ، آروم آروم برگشتم


تار و برداشتم اما قبل از این که شروع به نواختن کنم


آیینه رو به آب سپردم


آیینه رفت زیر آب



نظرات (2)
جلال
شنبه 16 فروردین 1393 ساعت 13:46
زیاد باهاش حال نکردم
صحرا
دوشنبه 18 فروردین 1393 ساعت 09:49
آخی طفلی
خب می رفت باهاش حرف میزد دیگه
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد