سوتــ♥ـه دلـان

سوتــ♥ـه دلـان

جملات و دل نوشته های غمناک
سوتــ♥ـه دلـان

سوتــ♥ـه دلـان

جملات و دل نوشته های غمناک

اشک ...

گاهی از خیال من گذر می کنی . . . بعد اشک می شوی . . . رد پاهایت خط می شود روی گونه ی من . . .

لااقل ...

لااقل بیا بگو که دیگر به دیدنم نمی آیی ، شاید اشکی نشست گوشه چشم هایی که به این در خشک شده اند !

درد

درد یعنـی سرت به همــون سنگـی بخوره که به سینه می زدی ...

سهراب ...

تو کجایی سهراب ؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند …

وای سهراب کجایی آخر ؟ زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند !

تو کجایی سهراب ؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند !

ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی ست …

دل خوش سیری چند صبر کن سهراب … گفته بودی قایقی خواهی ساخت !

قایقت جا دارد ؟ من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم …

دردهای آدم ها ...

نوشته هایم را می خوانی … و می گویی: چه زیبا ؛ راستی دردهای آدم ها زیبایی دارد ؟؟؟

حبس ...

چه فرقی دارد پُشت میله ها باشی یا در خیابان های شهر در حال قدم زدن وقتی که آرزوهایت در حبس باشند ...

غصـه ...

بـزرگ که میشــــوی ؛ غصـه هایت زودتـر از خـودت قـد می کشــند ، درد هـایت نــیز ! غــافل از آنکه لبخــندهـایت را در آلبــوم کـودکــی ات جــا گــذاشتــی ...

دیوانه وار ...

در کودکی در کدام بازی راهت ندادند … که امروز اینقدر دیوانه وار تشنه ی بازی کردن با آدم هایی ؟؟؟!