باران همیشه می بارد اما مردم ستاره را بیشتر دوست دارند نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن
دارد برف می آید در گوش دانه های برف نام تو را زمزمه خواهم کرد تا برف از شوق حضورت بهار را لمس کند
نگاه کن آن دور دست ها یکی تنها به انتظار ایستاده ... لبخندی عاشقانه ، دستی برایش تکان بده تا بشکند حصار سنگی تنهایی اش ...
ﮔﺁﮬﻰ نباید ناز کشید نباید آه کشید نباید انتظار کشید نباید درد کشید نباید فریاد کشید تنها باید دست کشید و رفت
چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم تمبر و پاکت هم هست و یک عالمه حرف ... کاش کسی جایی منتظرم بود …