-
اشک ...
جمعه 4 بهمن 1392 03:00
گاهی از خیال من گذر می کنی . . . بعد اشک می شوی . . . رد پاهایت خط می شود روی گونه ی من . . .
-
عجیب ...
جمعه 4 بهمن 1392 02:58
گفتند آخر خنده گریه است . . . بهانه ای جور کن بخندم ؛ بغضم عجیب گرفته !
-
لااقل ...
جمعه 4 بهمن 1392 02:56
لااقل بیا بگو که دیگر به دیدنم نمی آیی ، شاید اشکی نشست گوشه چشم هایی که به این در خشک شده اند !
-
درد
جمعه 4 بهمن 1392 02:44
درد یعنـی سرت به همــون سنگـی بخوره که به سینه می زدی ...
-
سهراب ...
جمعه 4 بهمن 1392 01:52
تو کجایی سهراب ؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند … وای سهراب کجایی آخر ؟ زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند ! تو کجایی سهراب ؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند ! ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی ست … دل خوش سیری چند صبر کن سهراب … گفته بودی قایقی خواهی ساخت ! قایقت جا دارد ؟ من هم...
-
دردهای آدم ها ...
جمعه 4 بهمن 1392 00:50
نوشته هایم را می خوانی … و می گویی: چه زیبا ؛ راستی دردهای آدم ها زیبایی دارد ؟؟؟
-
حبس ...
پنجشنبه 3 بهمن 1392 09:48
چه فرقی دارد پُشت میله ها باشی یا در خیابان های شهر در حال قدم زدن وقتی که آرزوهایت در حبس باشند ...
-
غصـه ...
پنجشنبه 3 بهمن 1392 08:46
بـزرگ که میشــــوی ؛ غصـه هایت زودتـر از خـودت قـد می کشــند ، درد هـایت نــیز ! غــافل از آنکه لبخــندهـایت را در آلبــوم کـودکــی ات جــا گــذاشتــی ...
-
دیوانه وار ...
پنجشنبه 3 بهمن 1392 07:43
در کودکی در کدام بازی راهت ندادند … که امروز اینقدر دیوانه وار تشنه ی بازی کردن با آدم هایی ؟؟؟!
-
فروغ ...
پنجشنبه 3 بهمن 1392 06:39
چه زیبا گفت فروغ : تنها صداست که میماندو امان از صدای تو که ابدی شد در گوش من !
-
ویکتور هوگو ...
پنجشنبه 3 بهمن 1392 05:36
آدم ها در دو حالت همدیگر را ترک می کنند ، اول اینکه احساس کنند کسی دوستشون نداره ، دوم اینکه احساس کنند یکی خیلی دوستشون داره ! ویکتور هوگو
-
چـــــرا ...
پنجشنبه 3 بهمن 1392 04:33
چـــــرا همیشــه ...آدمهـــــای تنــوع طلب ....دسـت میگذارنـد روی ....آدمهـــای وفـــــادار ؟؟؟چـــــرا ؟؟؟؟
-
امیدوارم ...
پنجشنبه 3 بهمن 1392 03:23
بزرگترین روانشناسان دنیایند : دو چشمت !! این قدر که امیدوارم می کنند به زندگی ...
-
خدا نکنه ...
پنجشنبه 3 بهمن 1392 02:22
قدیم ندیما گفتن : برای کسی بمیر که برات تب کنه ! قدیمیا چه پر توقع بودن ! من برات میمیرم ، خدا نکنه تو تب کنی ...
-
فاصله ...
پنجشنبه 3 بهمن 1392 01:20
من ، تو ، او ، ما ... حتی بین ضمایر هم او بین ما فاصله انداخته !
-
تو ...
پنجشنبه 3 بهمن 1392 00:17
منی که کنارش تو نباشی ، تومنی نمی ارزد ...
-
درد ...
چهارشنبه 2 بهمن 1392 09:16
دفتر شعرم را سفید می گذارم ... از تو دور بودن نوشتن ندارد درد دارد …
-
بی انصافیست ...
چهارشنبه 2 بهمن 1392 08:14
در دیاری که تو آنجا باشی بودن آنجا کافیست ... آرزو های دگر اوج بی انصافیست ...
-
کلام آخرت ...
چهارشنبه 2 بهمن 1392 07:13
من رفتم و تو گفتی برو به … مدت هاست بی تابم ، بی تاب بازگشت ! راستی کلام آخرت به سلامت بود یا به جهنم؟
-
شاید ...
چهارشنبه 2 بهمن 1392 06:40
دیگه ته مونده های سیگارم را دور نمی ریزم … شاید فردا که من نباشم … از روی همینا بفهمی چقد دوست داشتم … !!!!
-
دوست دارم ...
چهارشنبه 2 بهمن 1392 06:07
یکی را دوست دارم که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ... او برایم یک دنیاست ღ
-
یادآوری ...
چهارشنبه 2 بهمن 1392 05:05
نوشته ها بهانه اند ، فقط می نویسم که یادآوری کنم بیادت هستم ؛ باورش با تو …
-
حقارت ...
چهارشنبه 2 بهمن 1392 04:03
همیشه تو زندگیت جسارت یک جدایی عاشقانه رو داشته باش ، تا حقارت به هر قیمتی نگه داشتن رو به دوش نکشی ...
-
هنوز ...
چهارشنبه 2 بهمن 1392 03:01
ما آدما هنوز هم مثله بچگیمون ، هر کی بیشتر باهامون بازی کنه رو بیشتر دوسش داریم !
-
ساده اند ...
چهارشنبه 2 بهمن 1392 02:15
به مردم این شهر نگید : غلامتم نوکرتم ؛ ساده اند باور می کنند و تو را می فروشند ...
-
ای کاش ...
چهارشنبه 2 بهمن 1392 01:57
ای کاش روزهای دلتنگی من هم مثل دوست داشتن های تو کوتاه می شد ...
-
طلب ...
چهارشنبه 2 بهمن 1392 00:55
طلب دارم از زندگی تمام آرامشم را ... مرگ که دیگر حقم بود …
-
لــــرز ...
سهشنبه 1 بهمن 1392 14:48
عمــریست نشسـته ام پــای لــــرز خربــزه هایی که هیـچ وقت یـادم نمی آید کـی خوردمـشان ...
-
مترســــک ...
سهشنبه 1 بهمن 1392 00:36
گنجـشـــک ها از مـن آشیــانه می سـازند ، کــلاغ ها به مـن می خنــدند ، ایـن روزهـا مترسـکی شــده ام که ترسـاندن نمـی داند !!!
-
آیینه ای زیر آب
دوشنبه 30 دی 1392 07:59
مث هرشب باز هم همون صدای خش خش اومد ولی جرئت برگشتن نداشتم می دونستم یه نفر پشت سرمه چه اهمیتی داشت اما دلم می خواست بدونم غیر از من شبا چه کسی تنهائیشو اینجا سر می کنه شب بعد دلو به دریا زدم با خودم یه آیینه آوردم طرفای دو و نیم شب بالاخره اومد از توی آیینه نگاه می کردم زیر نور مهتاب دخترکی اومد با چشمای آبی توی برگا...