روزها یکی پس از دیگری می گذرند و من هنوز منتظر فردا هستم تا تو بیایی ...
elahe
دوشنبه 9 دی 1392 ساعت 00:36
به فالگیر بگو خط عمر من کف دست هایم نیست ... رد پای او را نگاه کند ...
elahe
یکشنبه 8 دی 1392 ساعت 09:36
تلخی قصه اونجا بود که وقتی دلم سوخت دلش خنک شد ...
elahe
یکشنبه 8 دی 1392 ساعت 07:36
آنجا نشسته ای و لبخند میزنی اما دستی تکان نمی دهی ... ای کاش آن قاب ، قاب پنجره بود ...
elahe
یکشنبه 8 دی 1392 ساعت 06:35
صفحه های تقویم مرا یاد گذر زمان می اندازند ! نمیدانم پس کی زندگی شروع می شود ؟
elahe
یکشنبه 8 دی 1392 ساعت 04:36
چقدر دلم تمام شدن می خواهد از آن تمام شدن هایی که بشود نقطه سرخط و آن گاه دیکته تمام شود و من دیگر آغاز نشوم ...
elahe
یکشنبه 8 دی 1392 ساعت 03:36
گاهی یه جوری میشکننت که وقتی تیکه هات رو بهم می چسبونی یه آدم دیگه میشی ...
elahe
یکشنبه 8 دی 1392 ساعت 02:23
وای از خیال تو که وقتی می آیی دلم را گرم می کند و چایم را سرد ...
elahe
یکشنبه 8 دی 1392 ساعت 01:23
از یاد ... از دست ... از حال ... از رو ... از بین ... به خودت که می آیی رفته ای ...
elahe
یکشنبه 8 دی 1392 ساعت 00:36
سخت است نمرده باشی و از تو بخواهند گورت را گم کنی ...
elahe
شنبه 7 دی 1392 ساعت 19:44