X
تبلیغات
شنبه 3 خرداد 1393
توسط: elahe

جدیدترین عکس های مازیار فلاحی


جدیدترین عکس های مازیار فلاحی

mazyar fallahi





جدیدترین عکس های مازیار فلاحی

mazyar fallahi






جدیدترین عکس های مازیار فلاحی

mazyar fallahi







جدیدترین عکس های مازیار فلاحی

mazyar fallahi

 
جمعه 2 خرداد 1393
توسط: elahe

عکس مازیار فلاحی



عکس مازیار فلاحی

mazyar fallahi





عکس مازیار فلاحی

mazyar fallahi







عکس مازیار فلاحی

mazyar fallahi







عکس مازیار فلاحی

mazyar fallahi

 
پنج‌شنبه 1 خرداد 1393
توسط: elahe

عکس های جدید مازیار فلاحی



عکس های جدید مازیار فلاحی

mazyar fallahi






عکس های جدید مازیار فلاحی

mazyar fallahi




http://photos-c.ak.instagram.com/hphotos-ak-ash/10326492_247872035416138_1430278935_n.jpg



عکس های جدید مازیار فلاحی

mazyar fallahi








عکس های جدید مازیار فلاحی

mazyar fallahi

 
شنبه 17 اسفند 1392
توسط: elahe

کاوه ( قسمت آخر)


دختره فیس فیس کنان دست کرد تو کیفش


و سوییچی دراورد و به کاوه داد و گفت :


من می رم سیگار بخرم ، ماشینو روشن کن الان میام


کاوه به سرعت سوار اتومبیل سهیلا شد و استارت زد


در عقب باز کرد که من بشینم


نمی خواستم برم ولی باید با کاوه صحبت می کردم


مدتی گذشت ، از پنجره بیرونو نگاه کردم


دختره یه عینک آفتابی بزرگ به چشمش زده بود


با سیگاری گوشه لبش به طرف ما می اومد


یه پسره مریض که چهره اش به معتادا می خورد


گوشه لباسشو گرفته بود و هی التماس می کرد


اما سهیلا هیچ محلش نمیذاشت 

شنبه 17 اسفند 1392
توسط: elahe

کاوه ( قسمت دوم )


پیانو رو آوردن روی صحنه


پشتش نشستم


صدام لرزید و خوندم


فین فین جمعیت در اومده بود


زیر چشمی که نگا کردم دیدم


خیلیا با دستمال اشکاشونو پاک می کنن


آخرش خیلی برام کف زدن


زود اومدم بیرون


لبخند کوچیکی روی لبام نقش بسته بود


از خودم راضی بودم


اروم کنار خیابون راه می رفتم


طوری می رفتم که شاید دختره هم ببینم


ولی دلم نمی خواست کس دیگه ای منو ببینه 

چهارشنبه 14 اسفند 1392
توسط: elahe

نقاشی ( داستانی مرموز و جالب )





توی خیابون داشتم می رفتم 


جلوی یه مغازه پسرکی رو دیدم


داشت زار زار گریه  می کرد


دلم براش سوخت


ولی خجالت کشیدم برم بپرسم ناراحتیش از چیه ؟؟؟


برای من به این گندگی چقدر بد بود


از یه بچه به این کوچیکی خجالت بکشم


باز گفتم برم


ولی آخه این همه آدم


این همه مردم بی تفاوت رد می شدند

 

چهارشنبه 14 اسفند 1392
توسط: elahe

کاوه ( قسمت اول)



چقدر به خودم فحش میدادم که بدبخت ، بی عرضه ، بی زبون


زبون داشته باش


باید بجنبی وگرنه روزا همین طور به همین وضع می گذره


ولی خب نمی تونستم


حداقل اینکه تنهایی نمی تونستم


با بچه ها که بودم خیلی سر زبون دار می شدم


از همه بیشتر و خوش صحبت تر


اما تنهایی مث یه بچه خجالتی مودب تو لاک خودم می رفتم


اصلا به ریخت و قیافم شک داشتم 

دوشنبه 12 اسفند 1392
توسط: elahe

گلدونه ها ( داستانی دوس داشتنی )



هر سه تایی گلدوشانو که تازه جوونه زده بود


گذاشتن لب پنجره که خوب آفتاب بخوره


علی که تو بچه ها از همه بزرگتر بود گفت :


گلدون هر کی اول گل بده شاه فرنگه


رضا گفت : بابام میگه هر کی گلدونش خشک بشه اونو کشته


بچه ها ساعتی پای گلدوناشون نشستن و بعدش رفتن بازی


به جز گلدونه که هنوز پای پنجره به گلدونش خیره بود 

جمعه 4 بهمن 1392
توسط: elahe

ایزابل ( خیییییییییییییییییییییییییییییلی قشنگه )قسمت دوم



ایزابل دختر بسیار گیرایی بود


خیلی باهوش می نمود و سریع پیشرفت می کرد


به نظر می رسید از اینکه ایوان به طور خصوصی به او تدریس می کند


خیلی راضی است


و این موضوع کم کم باعث آزردگی دیگر شاگردان می شد


ایزابل دختر خیلی تنهایی بود

  

جمعه 4 بهمن 1392
توسط: elahe

ایزابل ( خیییییییییییییییییییییییییییییلی قشنگه )قسمت اول




فشار غربت اونقدر زیاد بود


که با این که می تونست به راحتی ایتالیایی صحبت کنه


تصمیم گرفت حدالامکان با کسی حرف نزنه


حتی برای رفع نیازهای جزئی روزانه سعی می کرد


با علم و اشاره صحبت کنه