X
تبلیغات
چهره بلاگ
شنبه 17 اسفند 1392

کاوه ( قسمت آخر)


دختره فیس فیس کنان دست کرد تو کیفش


و سوییچی دراورد و به کاوه داد و گفت :


من می رم سیگار بخرم ، ماشینو روشن کن الان میام


کاوه به سرعت سوار اتومبیل سهیلا شد و استارت زد


در عقب باز کرد که من بشینم


نمی خواستم برم ولی باید با کاوه صحبت می کردم


مدتی گذشت ، از پنجره بیرونو نگاه کردم


دختره یه عینک آفتابی بزرگ به چشمش زده بود


با سیگاری گوشه لبش به طرف ما می اومد


یه پسره مریض که چهره اش به معتادا می خورد


گوشه لباسشو گرفته بود و هی التماس می کرد


اما سهیلا هیچ محلش نمیذاشت 

شنبه 17 اسفند 1392

کاوه ( قسمت دوم )


پیانو رو آوردن روی صحنه


پشتش نشستم


صدام لرزید و خوندم


فین فین جمعیت در اومده بود


زیر چشمی که نگا کردم دیدم


خیلیا با دستمال اشکاشونو پاک می کنن


آخرش خیلی برام کف زدن


زود اومدم بیرون


لبخند کوچیکی روی لبام نقش بسته بود


از خودم راضی بودم


اروم کنار خیابون راه می رفتم


طوری می رفتم که شاید دختره هم ببینم


ولی دلم نمی خواست کس دیگه ای منو ببینه 

چهارشنبه 14 اسفند 1392

کاوه ( قسمت اول)



چقدر به خودم فحش میدادم که بدبخت ، بی عرضه ، بی زبون


زبون داشته باش


باید بجنبی وگرنه روزا همین طور به همین وضع می گذره


ولی خب نمی تونستم


حداقل اینکه تنهایی نمی تونستم


با بچه ها که بودم خیلی سر زبون دار می شدم


از همه بیشتر و خوش صحبت تر


اما تنهایی مث یه بچه خجالتی مودب تو لاک خودم می رفتم


اصلا به ریخت و قیافم شک داشتم 

چهارشنبه 14 اسفند 1392

نقاشی ( داستانی مرموز و جالب )





توی خیابون داشتم می رفتم 


جلوی یه مغازه پسرکی رو دیدم


داشت زار زار گریه  می کرد


دلم براش سوخت


ولی خجالت کشیدم برم بپرسم ناراحتیش از چیه ؟؟؟


برای من به این گندگی چقدر بد بود


از یه بچه به این کوچیکی خجالت بکشم


باز گفتم برم


ولی آخه این همه آدم


این همه مردم بی تفاوت رد می شدند

 

دوشنبه 12 اسفند 1392

گلدونه ها ( داستانی دوس داشتنی )



هر سه تایی گلدوشانو که تازه جوونه زده بود


گذاشتن لب پنجره که خوب آفتاب بخوره


علی که تو بچه ها از همه بزرگتر بود گفت :


گلدون هر کی اول گل بده شاه فرنگه


رضا گفت : بابام میگه هر کی گلدونش خشک بشه اونو کشته


بچه ها ساعتی پای گلدوناشون نشستن و بعدش رفتن بازی


به جز گلدونه که هنوز پای پنجره به گلدونش خیره بود 

جمعه 4 بهمن 1392

ایزابل ( خیییییییییییییییییییییییییییییلی قشنگه )قسمت دوم



ایزابل دختر بسیار گیرایی بود


خیلی باهوش می نمود و سریع پیشرفت می کرد


به نظر می رسید از اینکه ایوان به طور خصوصی به او تدریس می کند


خیلی راضی است


و این موضوع کم کم باعث آزردگی دیگر شاگردان می شد


ایزابل دختر خیلی تنهایی بود

  

جمعه 4 بهمن 1392

ایزابل ( خیییییییییییییییییییییییییییییلی قشنگه )قسمت اول




فشار غربت اونقدر زیاد بود


که با این که می تونست به راحتی ایتالیایی صحبت کنه


تصمیم گرفت حدالامکان با کسی حرف نزنه


حتی برای رفع نیازهای جزئی روزانه سعی می کرد


با علم و اشاره صحبت کنه

   

دوشنبه 30 دی 1392

آیینه ای زیر آب



مث هرشب باز هم همون صدای خش خش اومد


ولی جرئت برگشتن نداشتم


می دونستم یه نفر پشت سرمه


چه اهمیتی داشت


اما دلم می خواست


بدونم غیر از من شبا چه کسی تنهائیشو اینجا سر می کنه


شب بعد دلو به دریا زدم